نوشته‌ها

9AB3BF32-F33A-4E90-BC5C-B516A5C419DB

در دعواهاي زناشويي خود از بچه ها به عنوان سلاح استفاده نكنيد.

به دليل اينكه زن و شوهر ها ميدانند كه رابطه با فرزند از ارزش و اهميت بسياري برخوردار است، گاهي به هنگام عصبانيت وسوسه ميشوند كه از اين رابطه براي آسيب رساندن به يكديگر استفاده كنند. براي مثال پس از طلاق ، هريك از زوجين ممكن است سعي كنند ديگري را از ملاقات بچه هامحروم سازد. كه اين اقدام بيشتر از جانب مادران صورت ميگيرد زيرا آنها  معمولا خود را مظلوم و درمانده احساس ميكنند و فكر ميكنند بچه ها تنها اهرمي هستند كه در رابطه زناشويي برايشان باقي مانده است.

گاهي زن يا شوهرِ عصباني ممكن است با تحريك فرزندان عليه همسر خود و يا بدگويي( راست يا دروغ) به همسرش ضربه بزند يا از فرزندش بخواهد كه در دعواي آنها، جانبداري كند يا پيامي را كه خودش نميخواهند مستقيم به همسرش بدهد را از طريق كودك منتقل كند. اين كار در زمره زيان بارترين اقداماتي است كه والدين در حق فرزندشان انجام ميدهند.زيرا اين اعمال براي كودكي كه هم پدر و هم مادر خود را دوست دارد و ميخواهد به هردو وفادار بماند و خود را ملزم به حمايت از آنها در برابر حملات يكديگر ميداند، بسيار دردناك و عذاب آور است.

وقتي والدين پيوسته بچه ها را درگير مشكلات زناشويي خود ميكنند ، كودكان به تدريج خودشان را به نوعي مسئول اين اختلافات احساس ميكنند و بنابراين خود را ملزم به اصلاح رابطه پدرو مادرشان ميدانند، ولي به دليل اينكه بچه ها براي رفع اختلاف والدينشان كاري نميتوانند انجام دهند و در نتيجه احساس درماندگي، گيجي و ياس و نااميدي ميكنند.

بچه ها نيازمند دريافت عشق و حمايت هم از جانب مادر و هم از جانب پدرشان هستند به ويژه در مواقعي كه سعي دارند با مشكلات ناشي از اختلافات زناشويي والدينشان كنار بيايند . وقتي يكي از والدين از بچه به عنوان وسيله اي براي ضربه زدن به حريف استفاده ميكند ، در واقع بازنده اصلي بچه است.

زماني كه والدين در حضور بچه دست به سرزنش و عيب جويي همسرشان ميزنند ، با اين كار باعث خراب شدن رابطه بچه با پدر و مادرش ميشوند و او احساس ميكند به پدر و مادرش وفادار نبوده و لذا احساس گناه ميكند و استرس و نگراني و وحشت اش بيشتر ميشود زيرا نواميدانه سعي ميكند كاري انجام دهد يا نقش يك داور يا مشاورخانوادگي مبتدي را بر عهده بگيرد ، اما حفظ قوام و يكپارچگي خانواده چيزي بسيار فراتر از توان كودك است.

پس در كلام اخر ، در موقع اختلافات والدين  به دليل نگراني و استرسي كه بچه ها دارند و سرزنشي كه خود را ميكنند، به آنها بگوييد كه ” مامان و بابا در اين مورد باهم اختلاف نظر دارند اما اين اختلافِ ما تقصير تو نيست”.” به او بگوييد موضوع مربوط به خودتان است و خودتان مشكل را حل ميكنيد”. ” به او با توجه به سن و سالش بفهمانيد كه او هيچ وظيفه اي در قبال حل مشكل مابين شما ندارد”. در واقع به عنوان مسئوليتي كه برعهده داريد از همه توان خود استفاده كنيد تا فرزندتان احساس ايمني و دوست داشته شدن كند ، حتي اگر براي اين كار لازم باشد در پاره اي مواقع در برابر همسرتان كوتاه بياييد.

 

C1A539F3-F406-4691-AC2B-6D7D16197185

استرس در دوره نوجواني

استرس در دوره نوجواني

تحقيقي كه در مارس٢٠٠٩ توسط دانشگاه UCLA انجام شده و در مجله پزشكي بيماري هاي رواني-تني به چاپ رسيده است نشان ميدهد كه استرس در دوران نوجواني ميتواند تاثيري منفي بر سلامتي در دوران بزرگسالي داشته باشد. در بين نوجوانان سالم گزارش شده است كه تضادهاي بين فردي سبب افزايش ميزان پروتئين واكنشي (c (CRP ميشود. اين افزايش نشانگر واكنشي التهابي است كه به دنبال آن افزايش بيماري قلبي -رگي (CUD)را به همراه دارد. 

اندروجي فيوليگني (Andrew J Fuligni) پروفسور روانپزشك اظهار ميكند كه: اگرچه بيشتر تحقيقات در زمينه استرس و بيماري هاي التهابي بر دوران بزرگسالي متمركز است، اين نتايج نشان ميدهد كه چنين رابطه اي ميتواند خيلي زود و از دوران نوجواني آغاز گردد. اين ارتباط حتي در ميان نمونه هايي از مردان و زنان جوان سالم نيز ديده ميشود.اين نكته بيانگر اين است كه تغييرات در واسطه هاي زيست شناختي كه مُسبب بيماري هاي قلبي-رگي هستند قبل از دوران بزرگسالي شروع به فعاليت ميكنند.

محققين توضيح ميدهند كه متداول ترين عوامل استرس زا مانند جر و بحث با خانواده و دوستان ، از مهم ترين عوامل توليدكننده دردها و رنج هاي رواني هستند. مطالعه اي در اين خصوص به بررسي تاثير عوامل فيزيولوژيكي در ٦٩ فرد با ميانگين سني ١٧ سال پرداخت كه اين افراد از آمريكاي لاتين و يا افرادي با پيشينه اي اروپايي بودند. شركت كنندگان در اين تحقيق فهرستي از مطالب را در ١٤ شب متوالي كامل ميكردند. اين فهرست هرگونه تعاملات بينِ فردي منفي را با خانواده، همتاهايشان يا كاركنان مدرسه گزارش ميكرد. ( از جمله عدم توافقات، رنج و آزار يا تنبيهات). اين تحقيق متغيرهايي نظير وضعيت اقتصادي -اجتماعي، وقايع اصلي پر از استرس در زندگي و حساسيت زياد به طردشدن را مورد بررسي قرار داد. محققين دريافتند كه استرس بين فردي روزانه با ميزان فزاينده التهاب در ارتباط است . همانگونه كه ميزان بيشتر پروتئين واكنشي(c (CRP، در نمونه هاي خون اين افراد اين مسله را نشان داد. اين نمونه هاي خون حدود هشت ماه بعد مورد آزمايش قرارگرفته بودند.

اندرو فلوگيني متذكر شد: 

” يافته هاي ما با مجموعه اي فراوان از دلايل آشكار همخواني دارد كه رابطه اي بين استرس و التهاب افزايش يافته وجود دارد كه متعاقب آن افراد در معرض خطر افزايش بيماري قلبي-رگي قرار دارند”.

همچنين از اين تحقيق چنين برمي آيد كه اين رابطه با برداشت روانشناختي افراد از تجربيات پراسترس يا ميزان حساسيت به طرداجتماعي غيرمرتبط است. محققين تذكر ميدهند كه اين مسئله اهميت تمركز بر تجربيات پراسترس روزانه را در دوره جواني برجسته ميسازد ، زمانيكه به ارزيابي نقش عوامل روانشناختي و اجتماعي بر افزايش خطر بيماري قلبي-رگي ميپردازيم.

اندرو فلوگيني نتيجه گيري ميكند كه ” اگرچه تكرار وقوع برخي از اين تجربيات ممكن است كم باشد، اما آنها ميتوانند تاثيري قطعي بر سلامت جسمي طولاني مدت در دوره بزرگسالي داشته باشند.

مترجم: اميرعباس اميني ها

IMG_0347

فاصله سني مناسب بين فرزندانمان چقدر است؟

فاصله سني مناسب بين فرزندانمان چقدر است؟
اگر فاصله سني ميان بچه ها كم باشد يا بچه ها چندقلو باشند، موضوع رقابت و زير سوال بردن و اول شدن به يك مساله جدي تبديل ميشود.
از سوي ديگر وقتي فاصله سني از سه يا چهارسال ميگذرد اين امر باعث ايجاد يك رابطه نابرابر بين بچه ها شده و موضوع فرماندهي و فرمانبرداري شكل ميگيرد و نوع حسادت و رقابت ها عوض ميشود.
بهترين فاصله سني بين فرزندان نه كمتر از ٣ سال و نه بيشتر از ٥ سال است؛ تا هم سيستم خانواد تقويت شود و هم فرزندان در معرض آسيب هاي احتمالي قرار نگيرند.
اين فاصله سني كمك ميكند تا بچه ها هر دو در يك رده سني و از يك نسل باشند . در نتيجه ميتوانند با همديگر رفاقت كنند نه رقابت.از سوي ديگر بچه ها با فاصله سني مناسب ميتوانند باهم رفيق تر باشند و توافق و تفاهمي كه اغلب در دوره نوجواني به خاطر ماهيت ارتباط با بزرگترها محدود ميشود و نميتوانند با پدر و مادرشان داشته باشند، با همديگر تجربه كنند.اگر فاصله سني دو كودك كم باشد، آسيب هاي رواني احتمالي فرزند اول هم به مراتب كمتر ميشود.
در برخورد با فرزند اول،والدين بسيار كمالگرا هستند ؛ چه در مورد تربيت رواني و چه در زمينه مراقبت هاي جسمي. به عبارت ديگر بايد و نبايد ها در مورد فرزند اول بسيار زياد است، در حالي كه در مورد فرزند دوم به اين نتيجه ميرسند كه خيلي از رفتارهاي قبلي، حساسيت هاي بي مورد بوده است. بنابراين بسياري از اين رفتارها با تولد فرزند دوم در مورد هردو كنترل ميشود.اين در حالي است كه وقتي فاصله سني دو فرزند زياد است، فرزند اول زمان طولاني تري تحت آسيب هاي ناشي از حمايت ها و سختگيري هاي افراطي پدر و مادر قرار ميگيرد. اما وقتي اين فاصله طبيعي باشد، به دليل تقسيم ناخوادگاه توجه والدين بين دو فرزند، آسيب هاي رواني ناشي از توجه بيش از حد در مورد فرزند اول ناخوداگاه كنترل ميشود. همانقدر كه فاصله سني بيشتر از ٥سال ميتواند در رابطه بين دونفر مشكل آفرين باشد،فاصله سني كمتر از ٣ سال هم دردسر ساز است.
زماني كه والدين آمادگي نداشته باشند و اين فاصله كمتر از ٣ سال باشد، آرامش رواني فرزند اول به خطر مي افتد،چون رابطه بين فرزند و والدين هنوز از نظر عاطفي به طور كامل شكل نگرفته است كه پاي فرزند دوم به ميان مي آيد . شايد حوردن شير مادر براي فرزند اول به مدت يكسال و ٦ ماهگي براي او كافي باشد، اما از نظر تامين منبع عاطفي اين سن زمان مناسبي براي گرفتن فرزند از شيرآن هم به خاطر تولد فرزند بعدي نيست.
در حقيقت قبل از تصميم براي تجربه دوباره پدر و مادرشدن ، اجازه دهيد كه تعلق خاطر و امنيت فرزند اول كاملا شكل بگيرد و به ثبات برسد؛ سپس براي تولد فرزند دوم برنامه ريزي كنيد.

نغمه سلطاني-كارشناس ارشد روانشناسي

IMG_6932

چطور يكديگر را دلسرد ميكنيم؟

در قسمت قبل به عواملي كه موجب نزديك شدن زوجين به يكديگر ميشود يا همان عوامل دلگرم كنند در زندگي زناشويي اشاره كرديم، در اين قسمت ميخواهيم عواملي كه موجب سردي و دور شدن زوجين از يكديگر ميشود ، مورد بررسي قرار دهيم.
ما گاهي اوقات عليرغم حسن نيت خود، با رفتارمان يكديگر را دلسرد ميكنيم.
چهار روش دلسرد كردن عبارتند از : سلطه گري زيركانه، ترساندن، تصديق نكردن پيشرفت و حساسيت بيش از حد.

?سلطه گري زيركانه: گاهي اوقات احساس ميكنيم روش ما، بهترين روش و تنها راه موفقيت و تنها راه رسيدن به هدف است. در نتيجه براي آنكه كارها درست انجام شوند، مسوليت كارها را بر عهده گرفته و پيشرفت همسرمان را ناديده ميگيريم.در اين حالت عليرغم اينكه حسن نيت داريم، عملا زيركانه سلطه گري ميكنيم. سلطه گري صرف نظر از اينكه چقدر زيركانه باشد، همسرمارا دلسرد كرده و در او احساس طرد شدن ايجاد ميكند. اموري كه معمولا در آنها به سلطه گري زيركانه روي مي آوريم عبارتند از : نظافت و خانه داري، رنگ كردن خانه، خريد، محاسبه و پرداخت صورت حساب ها، نظارت بر بچه ها و امور اجتماعي. آيا كمال گرايي شما در اين كارها، موجبات دلسردي همسرتان را فراهم ميكند؟ آيا به همسرتان اين پيام را ميدهيد كه ” فكر نميكنم بتواني؟”.

?ترساندن: وقتي انتظارات شما از همسرتان ته ندارد، او نتيجه ميگيرد كه هر چقدر موفق شودهم نميتواند به ملاك هاي شما برسد. ترساندن مثل سلطه گري زيركانه ، احساس طرد شدن و دلسردي را در همسرتان دامن ميزند. اين روش گاهي موجب افسردگي و طلاق ميشود.
” مريم از احمد انتظار دارد درآمدش را بيستر مند و روابط احتماعي شادتر، پرشور تري داشته باشد. وقتي احمد انتظار اورا برآورده نميكند، مريم ناراحت ميشود و شروع ميكند به مقايسه احمد با مردان ديگر و تحقير و انتقاد از او. احمد هم ناراحت ميشود و سعي ميكند بيشتر وقتش را بيرون از خانه بگذراند و اينگونه روز به روز بيشتر غرق در علائق و زندگي شخصي خود ميشود ، چون به اين نتيجه رسيده است كه ” هركاري بكند بازهم مريم ناراضي است وغر ميزند”
و اينگونه زن و شوهرها آهسته آهسته از يكديگر دور ميشوند.

?تاييد و تصديق نكردن پيشرفت: تصديق نكردن پيشرفت يكديگر، صورت ديگري از دلسرد كردن زيركانه است. سكوت باعث ميشود همسرتان بازخورد لازم براي ادامه دادن تلاش هايش را نگيرد. اين عمل مثل سلطه گري زيركانه ، در طرف مقابل احساس طرد شدن ايجاد ميكند.
در مثال وقتي همسرمان در حال وزن كم كردن است ، روي افزايش وزن موقت او انگشت ميگذاريم. در حالي كه ميتوانيم به پيشرفت هاي او اشاره كنيم. به جاي آنكه بگوييم
“نان، جز رژيم غذايي تو نيست” ميتوانيم بگوييم ” ميدانم رژيم گرفتن كار سختي است و تو اكثر ساعات روز را در رژيم هستي. خيلي پيشرفت كرده اي”. اين جملات ، همسرتان را دلگرم ميكنند . ياد بگيريد سخنان خود را مهربانانه شروع كنيد.

?حساسيت بيش از حد: اگر پيرو اين فرض غلط هستيد كه ” من وقتي كسي ميشوم كه از ديگران بهتر و بيشتر باشم” ، هروقت برتري خيالي شما به خطر بيافتد، دست به حمله ميزنيد. براي مثال، اگر همسرتان از سرو وضع و لباس مرد يا زن ديگري تعريف ميكند، يا از دستپخت كسي تعريف ميكند…اظهارات اورا حمل بر تحقير خودتان خواهيد كرد وعصباني ميشويد و بالاخره اين حساسيت بيش از حد بر مشاركت و خطرپذيري در زندگي زناشويي تاثير ميگذارد. چنين زن و شوهرهايي حرف يكديگر را طور ديگري ميشنوند و محتاط مي شوند.

زن وشوهرهاي دلسرد، احساس بي عرضگي ميكنند زيرا عزت نفسشان كم شده است و در نتيجه احساس ميكنند هيچ كاري از دستشان برنميايد. نااميدي زن و شوهرهاي دلسرد باعث ميشود نااميدانه عمل كنند در نتيجه موجبات شكست خود را فراهم مياورند.
باورها و انتظاراتي كه در روابط زناشويي خود پيدا ميكنيم خيلي تاثير گذار هستند. ما اين را كه همسرمان بايد چطور عمل كند ملاك عمل خود قرار ميدهيم نه رفتار او را. به همين دليل معمولا روي ضعف هاي او انگشت ميگذاريم نه روي خوبي هاي او. از اينكه اعمال همسرمان را ضعف يا نقطه قوت بدانيم به نگرش و اولويت هاي ما بستگي دارد.
وقتي اولويت ما اين است كه احساس بي عرضگي يا قرباني بودن كنيم، به دلگرمي دادن هاي همسرمان توجه نميكنيم و همسرمان بالاخره از دلگرمي دادن دست ميكشد.
وقتي اولويت ما خشنود كردن ديگران است، از طرد شدن پرهيز ميكنيم . وقتي معتقديم هرطور كه شده بايد ديگران را خشنود كنيم ، نبازهاي خود را فراموش ميكنيم و ارزش خود را از ياد ميبريم.
وقتي اولويت ما كنترل كردن است، در برابر هر تحقير و تمسخري حالت تدافعي ميگيريم و خودانگيختگي خود را از دست ميدهيم. يكي از راه هاي حفظ كنترل هم متمركز شدن روي ضعف هاي همسرمان است.
اينگونه اولويت ها در زندگي مشترك ، مارا از تعلق خاطر به يكديگر و باهم بودن دور ميكند.